Global

COUNTER-HEGEMONY IN THE THEORY OF THE MULTIPOLAR WORLD

Although the concept of hegemony in Critical Theory is based on Antonio Gramsci’s theory, it is necessary to distinguish this concept’s position on Gramscianism and neo-Gramscianism from how it is understood in the realist and neo-realist schools of IR.

The classical realists use the term “hegemony” in a relative sense and understand it as the “actual and substantial superiority of the potential power of any state over the potential of another one, often neighboring countries.” Hegemony might be understood as a regional phenomenon, as the determination of whether one or another political entity is considered a “hegemon” depends on scale. Thucydides introduced the term itself when he spoke of Athens and Sparta as the hegemons of the Peloponnesian War, and classical realism employs this term in the same way to this day. Such an understanding of hegemony can be described as “strategic” or “relative.”

In neo-realism, “hegemony” is understood in a global (structural) context. The main difference from classical realism lies in that “hegemony” cannot be regarded as a regional phenomenon. It is always a global one. The neorealism of K. Waltz, for example, insists that the balance of two hegemons (in a bipolar world) is the optimal structure of power balance on a world scale[ii]. R. Gilpin believes that hegemony can be combined only with unipolarity, i.e., it is possible for only a single hegemon to exist, this function today being played by the USA.

In both cases, the realists comprehend hegemony as a means of potential correlation between the potentials of different state powers. 

Gramsci's understanding of hegemony is completely different and finds itself in a completely opposite theoretical field. To avoid the misuse of this term in IR, and especially in the TMW, it is necessary to pay attention to Gramsci’s political theory, the context of which is regarded as a major priority in Critical Theory and TMW. Moreover, such an analysis will allows us to more clearly see the conceptual gap between Critical Theory and TMW.

الکساندر دوگین و آموزه­های سنت گرایی- «گنون اوولا»:

الکساندر دوگین در مورد سنت گرایی ، خود را ملهم می­بیند. این حرکت باطنی و درونی همچنین با عنوان سنت گراییِ کامل و جدایی ناپذیر شناخته می­شود. این دیدگاه اساسا مبتنی بر دیدگاه های رنِ گنون ،متافیزیک دان فرانسوی قرن 19 است که در سال 1886 متولد شد. شیوه عینی وخارجی عمل به یهودیت، مسیحیت و اسلام با آنچه گنون در ذهن داشت فاصله زیادی داشت. آرزوی او تجربه مسیری فراتر از سعادت مذهبی بودکه بیشتر مذهبیهادر ذهن داشتند. از همین رو اوشیوه باطنی خود را برگزیده و به عرفان  آگاهی از حضورالهی در درون انسان پرداخت. گنون بر این باور بود که دانش باطنی منجر به رسیدن به چیزی می­شد که او آن را «هویت متعالی» می­نامید. این شیوه­ای بود که او در طی آن خود را طرفدار هندویسم نامید. البته او به فراماسونری و صوفی گری نیز پرداخت. در واقع او یک مسلمان شد. برخی معتقدند آخرین کلمه­ای که درحین مرگ در سال

نیو دهلی هند:

کارل اسمیت گفت که سیاست با شناخت دوست و دشمن آغاز می­شود. دوست ابدی و دشمن ابدی وجود ندارد. ما در مقابل هژمونی جهانی موجود می­جنگیم. هرکس ممکن است به خاطر ارزشهای خود در مقابل آن بایستد. برای برقراری استحکام و انسجام بیشتر لازم است  ما اتحاد وپیمان خود را طولانی تر و عریض تر و گسترده تر نماییم. من از سلفیها خوشم نمی­آید. من ترجیح می­دهم با صوفیهای سنتی همکاری نمایم. اما من حاضرم در مقابل دشمن مشترک، با سلفی همکاری نمایم تا اینکه با نادیده گرفتن تهدید بزرگتر، انرژی خود را در مخالفت با آنها (سلفیها) هدر بدهم. اگر شما درجانب هژمونی لیبرال هستید پس شما دشمن من هستید. اگر در مقابل آن هستید انگاه شما یک دوست هستید.

سوال: در مورد تحولات اخیر لیبی، دیدگاه شما در مورد قذافی چیست؟

رئیس جمهور مدودوف جنایت بزرگی در مقابل قذافی مرتکب شد و به مداخلات در عالم عرب کمک کرد. این یک جرم و گناه واقعی است. دستان او هم به خون آغشته است. او با غرب همکاری کرد. او هم در کشتن قذافی سهیم است. ما ارواسیایی ها از قذافی حمایت کردیم نه به این خاطر که طرفدار او یا حامی او باشیم یا تحت تاثیر کتاب سبز او باشیم، بلکه به این دلیل که پای اصول در میان است. در پشت شورشهای لیبی هژمونی غرب قرار داشت که منجر به شورشی خونین شد. وقتی قذافی سرنگون شد هژمونی غرب قدرتمندتر شد و این شکست ما بود. این جنگ اپیزودهای متعددی دارد. ما یک نبرد را باختیم ولی نه جنگ را. و شاید چیزی متفاوتی در لیبی بوجود آید زیرا شرایط بسیار بی ثبات است. به عنوان مثال برخلاف طراحی هژمونیستهای غربی ، جنگ عراق عملا باعث تقویت نفوذ ایران در منطقه شد.

 

آینده ژئوپولتیک روسیه

برای درک ژئوپولتیک روسیه  وآینده آن اول باید دید خود ژئوپولتیک چیست؟

قدرت زمینی (Land Power) در مقابل  قدرت دریایی(sea power) قانون همیشگی ژئوپولتیک است. البته این یک نگاه کلاسیک است. آنچه مهم است این است که این دیدگاه روسیه نیست بلکه دیدگاه انگلوساکسون از تاریخ بشر است.

ما روسها دارای قدرت زمینی هستیم.

پس تلاش برای کشف هویت ژئوپولتیک روسیه به «هارتلند» مرتبط بود که در اواخر دهه 90 زمانی که ایدئولوژی کمونیست به اندازه­ای ضعیف شده بود شکل گرفت که این امکان را فراهم می­کرد که ایدئولوژی دیگری برای روسها مطرح شود.

این آغاز مدرسه ژئوپولتیک روسیه است که من به عنوان پدر این مدرسه و مکتب شناخته می­شوم. در واقع تقسیم قدرت زمینی و دریایی بخشی از بیوگرافی علمی من است. زیرا من بودم که نوشته های «مکیندر» ، «اسپیکمن»، «میهن» را در دوره شوری­ها در زمانی که ذهن همگان درگیر مارکس بود کشف کردم. من هیچ وقت مارکسیست نبودم و به همین دلیل از تقید به آن آزاد بودم. آنچه مرا مجذوب ژئوپولتیک کرد این بود که ژئوپولتیک یک نوع تعریف درباره هویت روس بودن را به من  می­داد. و جوابگوی این سؤال بود که چرا روسیه در طول قرنها در قلمرو وسیع کشور چند ملیتی شوروی از دوره مغول تا زمان استالین و نیز در دنیای امروز نمونه و مصداق «بهتر» و «برتر» بوده است.

جنگ با روسیه:

در غرب مدرن، یک ایدئولوژی حاکم و غالب وجود دارد که لیبرالیسم است. لیبرالیسم ممکن است در شکلهای مختلفی خودنمایی کند اما جوهره­ای یکسان دارد.لیبرالیسم دارای ساختار درونی بنیادینی است که اصول بدیهی آن عبارتند از:

·      انسان شناسی فردمحور(فرد محور همه چیز است).

·      اعتقادبه پیشرفت و توسعه (دنیا در حال حرکت به سوی فردایی بهتراست و گذشته همیشه بدتراز حال بوده است)

·      تکنوکراسی (رشد و توسعه تکنولوژیکی و اجرای آن ، مهمترین معیار  وشاخص  برای قضاوت درمورد ماهیت یک جامعه است)

·      اروپامحوری (جوامع ارو-امریکایی معیار و ملاک بقیه جوامع بشری هستند)

·      اقتصاد به عنوان هدف ( اقتصادِ بازار آزاد، تنها سیستم مقبول اقتصادی است و همه بقیه سیستمها باید اصلاح یا نابود شوند)

·      دموکراسی حکومت اقلیتها است ( خود را در مقابل اکثریت دفاع می­کنند، که همیشه آماده انحراف به سمت توتالیتاریانیسم یا پوپولیسم است»

·      طبقه میانی جامعه تنها بازیگر اجتماعی واقعی و استانداردهای جهان شمول است ( با قطع نظراز اینکه آیا فرد بالفعل به این حد رسیده است یا هنوز در راه رسیدن به طبقه متوسط است و «طبقه متوسط آتی» خوانده شود.)

·      جهانی سازیِ دنیای واحد (همه انسانها ذاتی یکسان دارند و تنها تفاوتشان در تمایزات فردی آنهاست. همه دنیا باید براساس «فرد» و «جهان-شهرزی بودن» با یکدیگر متحد و ادغام شوند.

اینها ارزشهای اصلی لیبرالیسم هستند. اینها تجسم یکی از سه گرایشی است که در دوره روشنفکری، در کنار کمونیسم و فاشیسم که هر سه مشترکا ، تفاسیر متفاوتی از روح مدرنیته هستند ، بروز و ظهور پیدا کرد. در طی قرن یبستم لیبرالیسم موفق به حذف دو رقیب خود شدو از سال 1991 به بعد تنها ایدئولوزی حاکم بر جهان گردید.